تبليغاتX
بهارنارنج JavaScript Codes
+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 1:54 |

مادر

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در سه شنبه چهارم تیر 1387 و ساعت 1:42 |

fahimeh

 

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:12 |
سلام به همه دوستان گلم

من دوماهی نبودم ...

لیلا که اصلاْ سر نزد ...

من هم شرمنده شما شدم

ولی اینچچند وقت اتفقاتی افتاد که زندگیمنو تغییر داد ...

دیگههم شاید نتونمزود بهزود بیام اما خوشحال می شمکه از دوستان خوبم هر بار میام یادداشتی داشته باشم 

پس ما راتنها نزارید

خوش باشید

سبز باشید ...

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:56 |

میخوام بدونی تا ابد چشم انتظارت می مانم

و به امید آن روز زنده ام که برای تو و تو برای همیشه برای من باشی

                                                              چه زود گذشت روزهای با هم بودن

             میخوام بدونی که

                                   یه نفر یه جایی                   همه رویاهاش لبخند توست

ووقتی به تو فکر میکنه احساس میکنه که زندگی واقعاْ با ارزشه

                   پس عزیز دلم هر وقت احساس تنهایی کردی

                                                                                   این حقیقت را به خاطر بیار

که یه نفر یه جایی          در حال فکر کردن به توست

 

سبز باشی

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 13:24 |
لیلا سلام

حالت خوبه عزیز سفر کرده ...

نمی دونم تو در چه حالی

دو هفته گذشت اما برای من خیلی سخت گذشت ...

دو هفته میگذره که صداتو نمی شنوم

لیلا خیلی دل مهدی گرفته

یعنی می خوای بگی که ....

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 و ساعت 18:38 |

هی فلانی ....؟ می دانی ....؟ 

           می گویند رسم زندگی چنین است !!!

                 می آیند ...می مانند... عادت می دهند... و می روند ...

    تو در خود می مانی ....و تو تنها می مانی ....

       راستی نگفتی ؟

                  رسم تو نیز چنین است ؟مثل همه فلانی ها هستی ؟؟؟

نمی دانم از کجا شروع کنم ،و از چه بگویم ولی دوست دارم که در این وبلاگ متنی باقی بماند که بگوید ما هم مثل فلانی ها بودیم ،آمدیم به هم عادت دادیم و در آخر تنها گذاشتیم . بقول احمد شاملو « روزگار غریبی است ...نازنین »خیلی دلم ،این روزا گرفته، خیلی دلتنگ هستم، شاید یادتون باشه اولین باری که لیلا را دیدم (مطلب هفته دوم آذر ماه)(2 ماه قبل) آن روز 10/9/86 بود که اولین ملاقاتی که داشتیم بود ، چه روز قشنگی بود ،با گفته های که گفته شد و از احساساتی که داشتیم گفتیم که همه و همه قشنگ بود ولی امروز بعد از گذشت دو ماه می خوام بگم که 10/11/86 چه گذشت :

با لیلا قرار گذاشتیم که چهارشنبه واسه دومین بار(آخرین بار)با همو ببینیم از سه شنبه دلشوره عجیبی داشتم اصلاً دست ودلم به کار نمی رفت خیلی دوست داشتم که قرارمون کنسل بشه (خیلی خنده دار مگه نه ؟!!!) آخه همه برای اونی که دوستش دارن لحظه شماری می کنند اما من میگم قرارمون کنسل بشه بهتره!!! آخه می دونستم که بعد این ملاقات چه کابوسی در انتظار من خواهد بود ....چهارشنبه با لیلا هماهنگ کردم که بعد از ساعت کاریش در یک کافی شاپ با همو ببینیم که سر کوچه منتظرش بودم، که بهارم اومد خیلی خوشحال شده بودم ولی .... بعداز احوالپرسی که داشتم به سمت کافی شاپ رفتیم بر خلاف تصور مان کمی شلوغ بود گوشه ای را برای نشستن انتخاب کردیم که دو تا صندلی بود یک طرفش لیلا روبروش دیوار سنگی ،طرف دیگرش مهدی و روبروم پنجره ... چون می دانستیم برای چه اینجا اومدیم حس صحبت کردنو از ما می گرفت خیلی لحظات سختی برامون بود سر صحبت را باز کردیم و از زمین و زمان گفتیم ولی مابین صحبتهای که داشتیم یادم به نتیجه ملاقات می افتاد دیگر نمی تونستم چیزی بگم بیش از یک ساعتی با هم بودیم براش دو تا کتاب از اشعار شاملو گرفتم و یک سی دی صدای شاملو ... بهش دادم که خیلی خوشش اومد بهمراه نوشته ای که شب قبل در تنهای خودم براش نوشتم و بهش گفتم که حتماً در تنهایی خودش بخونه ... لیلایی خجالتی من هم گفت که بسته ای برام آورده که بهم داد گفت یک تابلو است و بعد نوشته ای که او هم در ت.ن.ه.ا.....

خیلی احساس ناخوشایندی هست که از اونی که دوسش داری جدا بشی اونم بخاطر مشکلاتی که این روزگاران پیش میاد.از لیلا خواستم که این وبلاگ را با هم داشته باشیم فقط همین بینمون باشه و ازش یک خواهشی کردم که آهنگ دو پنجره گوگوش را چند بار برام خوانده تو این وبلاگ بزاره تا بتونم صدای لیلا خودمو داشته باشم «لیلا جان از همین جا یکبار دیگه ازت می خوام برای مهدیت یکبار دیگه بخونی »از کافی شاپ بیرون اومدیم هوای بسیار سردی بود احساس خفگی می کردم یه بغض عجیبی داشتم ولی به روی خودم نیوردم بعد اینکه از هم واسه همیشه خداحافظی کردیم چشمهایم آخریت بدرقه کننده اش بود که با تماسی که براش گرفتم از من صد متری فاصله داشت پشت تلفن خداحافظ گفتم دستی تکون دادم و لیلای خودم را به خداوندی سپردم که بزرگ و مهربان است....

در مسیر اشک تو چشام پر شده بود نمی دونستم چه کار کنم تو حال و هوای خودم نبودم داشتم دیوونه می شدم تا تهرانپارس برسم ساعتی طول کشید یکی از دوستانم منتظرم بود بمحضی رسیدم اتوبوسی در حال حرکت بود سریع سوار شدیم حوصله کسی را نداشتم ،اتوبوس قبل از اینکه حرکت کنه کاغذی که دست خط لیلا بود را باز کردم با خواندنش اشک از چشمام در آمد سرم را برگردوندم که کسی اشکی که در حال فروریختن بود را نبیند (کسی غیر از دوستم متوجه حال و روزم نشد )دیگه گریه کردن دست خودم نبود به بهانه خستگی وخواب در حال خود فرو رفته بودم به لحظه لحظه های که طی این یکسال با لیلا بودم در ذهنم تداعی می شد.

به چند متنی که نوشته بود توجه میکردم و برای خودم مرور می کردم ...

زندگی یعنی صداقت داشتن                 خستگی از دوش هم برداشتن ....

.... فراموش کردن را برای قبول واقیعت .

لیلا...

بیشتر به کاغذی که داده بود توجه کردم ...یک کاغذ از سررسید بود ...بله،لیلا در روزی نوشت که تولد خودم با هم جشن گرفتیم بیست و پنجم شهریور که یکی از زیباترین روزهای با هم بودن و تولدم بود...

نمی دانم ،در حال خودم بودم که خوابم برد ساعتی را خوابیده بودم وقتی بیدار شدم دوباره همان نوشته لیلا را خوندم و سپس تابلوی که به من داد را در آن نور اندک اتوبوس باز کردم که از نوشته های فروغ فرخزاد بود:

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

لیلا...

تابلو را که  برگردوندم کاری از لیلا دیدم که خیلی قشنگ بود که تصویرشو در زیر می بینید

لیلا...

لیلا عزیزم بخاطر این مدتی را که با هم بودیم ازت ممنونم روزگار نیز چنین برامون رقم خورد که این مدت کوتاه با هم باشیم خیلی ساده با هم آشنا شدیم و خیلی ساده تر ادامه دادیم و خیلی دوست داشتنی با هم بودیم و خیلی غم انگیز از هم جداشدیم .

برایت آرزومند روزهای خوش در زندگیت هستم امید آن دارم که در زندگی موفق باشی همیشه واسه کسانی که دوستشون دارم دعا خیر را فراموش نمی کنم تو هم برام دعا کن.

خدایا " لیلا را به تو سپردمش مواظبش باش "

«لیلا برای همیشه خدانگهدارت »

10/11/86    دهم بهمن ماه هشتاد وشش

 

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در جمعه دوازدهم بهمن 1386 و ساعت 19:15 |
لیلا عزیزم  (بهارم )

اکنون که این را می نویسم ساعتی از بامداد گذشته است و دقایقی می شود که مهدیت (نارنجت ) از شنیدن صدایت ...

این چند روزی که خودت می دونی ...

خیلی برام سخت گذشت و حرفهای غروبت چه تلخ بود

تلخ بودنی که طعم واقیعت برامون می داد

نمی دانم الان چه بنویسم

درست یکسال میگذره

دیوونه مگه بهم قول ندادیم که بهم وابسته نشیم ...

بگو ببینم تو اول زیر قولت زذی یا من ...

لیلای عزیزم خیلی دوستت دارم

امشب حرف قشنگی زدی که گفتی : مهدی ُاینفدر دنبال فرصت نگردد شاید از دستش بدهی.

این روزا روزهای مهمی برامون هست

شاید واسه همیشه مال هم بشیم و شاید واسه همیشه ..................................................

خدایایایایایایایایایایایایایایایایایایایا

به دادِ دل ما برسسسسسسسسسسسسسس

 

 

بچه ها واسم دعا کنید

واسه لیلا و مهدی

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در یکشنبه هفتم بهمن 1386 و ساعت 1:4 |
سلام به همه دوستان گلم

خوفید

امروز یک سال از اولین سلامی که در پشت نت به یلدا دادم می گذره

آره ...

یلدای عزیزم آشنایی مون یکسال شد

یک سالی که خیلی ماجراها در آن بوجود آمد و بیشتر و بیشتر از لحظاتی که بودیم لذت بردم

خیلی ازت ممنونم که با حضورت آن خلای که همیشه احساس می کردم را با وجودت.با یادت و... پر کردی

در تمام مراحل زندگی برات آرزمندِ بهترین لحظات هستم

دوستت دارم یلدا

 

این اشعار و نوشته های زیر را از وبلاگ دوست عزیزم سپهر که نگاشته و سروده خوشان هست در این وبلاگ میزارم امیدوارم راضی باشه.

دیدار

انگار بازهم پلک پنجره بسته مي شود. انگار بازهم ستاره ها براي ماه  کف مي زنند.... تو اي نازک تر از نسيم ! به قاصدکها دل نبند. مگر آدرس خانه را فراموش کرده اي ؟ اينجا هيچ کس نمي داند کدام ستاره در غريبي دستان من گريان است .  بیخود صدای گریه ات را بالا نبر. اینجا کسی به داد تو نمی رسد. انقدر خاطرخواه دارد که خواهان رساندن او به بالای دیوار هستند. اما او زیر لب زمزمه می کند "من از روییدن خار سر دیوار دانستم "نمی دانم شاید او هم مثل بقیه باشد اما نه ... اگر مثل بقیه بود من هم با او مثل بقیه بودم . او به ظاهر مثل بقیه بود و من به ظاهر مثل بقیه با او رفتار کردم اما افسوس که نفهمیدم او همان بقیه نیست...قسمت بود یا سهم من کم بود را باید کسی که مدتهاست در صف ایستاده مشخص کند... چند قدم جلو تر که  ایستاده باشی می فهمی که اینجا همانجایی است که خیلی ها انتظار بیرون آمدن از آن را دارند اما دست و پا می زنند که از این دهکده بیرونشان نکنند...

حیف که تو خود را در بی نهایت چشمها گم کرده بودی و با خود چنین می پنداشتی که فرهاد کوه می کند و مجنون دل !! پس فرهاد بهتر از مجنون است...  تو اهل بیابانی لباس به کار من نمی آید... با پیراهن کهنه ای هم می توانم خار جمع کنم. پس یا در این بیابان بمان یا پا به پای من پیراهنت را برای خار ها آماده کن...

 

امروز بي تو در اينجا نشسته ام

همراه با زبانهء دريا نشسته ام

امروز بي تو در اينجا نشسته ام

آري در اين ديار کسي همدمم نشد

مانند روزگار پيش چه تنها نشسته ام

در قيل و قال درونم تو ابتدا

من چشم در ره اين انتها نشسته ام

گويي به غير خودم هيچ کس نبود

با اين خود شکسته و شيدا نشسته ام

نام تو چون نفس باز دم نياز

با ياد تو بخيزم و گويا نشسته ام

غير از تو هيچ کس مرا در نظر نبود

کي با دگر بگويم و حتي نشسته ام

روزها مي روند و من اينجا به انتظار

تا پنج گشته شنبه و فردا نشسته ام

صبرم نماند که تا شامهاي بعد

بر دست بوس قسمت دنيا نشسته ام

 

سپهر

 

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در شنبه بیست و نهم دی 1386 و ساعت 17:51 |

 

آسمان باراني است

همگي ميگذرند

چتر دارند به دست

تا نبارد باران

اما....!

من تنها و رها

زير اين سقف سياه

گام بر ميدارم

بي چتر...!!!

و به تو مي انديشم ....

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 15:49 |

ACDSee 6.0 JPEG Image

 

                   تو را به جای کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

 

              تو را به جای تمام روزگارانی که

                                   نمی زیسته ام دوست می دارم

 

                       تو را به خاطر دوست داشتن دوست میدارم

 

                                 برای خاطر عطرنان گرم

 

                                  و برفی که آب می شود

 

                                و برای خاطر نخستین گل ها

 

                 تو را به جای کسانی که دوست نمی دارم دوست میدارم

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 15:47 |

  

برای تو می نویسم ....

  

 برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست...

  

 برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست...

  

 برای تويی كه احساسم از آن وجود نازنين توست...

  

 برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

  

 برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است...

  

برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی...

  

برای تويی كه وجودم را محو وجود نازنين خود كردی...

  

 برای تويی كه هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است ...

  

برای تويی كه سـكوتـت سخت ترين شكنجه من است....

  

برای تويی كه قلبت پـاك است...

  

 برای تويی كه در عشق ، قـلبت چه بی باك است...

  

 برای تويی كه عـشقت معنای بودنم است...

  

 برای تويی كه غمهایت معنای سوختنم است...

  

 برای تویی که آرزوهایت آرزویم است...

  

دوست دارم .

  

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 15:43 |

شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا

  

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا

  

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

  

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا

  

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

  

كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا

  

شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم

  

تو اقيانوس موج آماج راهم مي شوي آيا

  

نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري

  

تو تصحيح تمام اشتباهم مي شوي آيا

  

اگر بي روز و بي تقويم ماندم من

  

به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا

  

براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري

  

براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا

  

شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد

  

تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا

  

صبور و ساده اي اما، عميق و ژرف، عشق من

  

براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا

  

پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را

  

به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

  

 

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در یکشنبه بیست و سوم دی 1386 و ساعت 15:40 |
 

چكه چكه بر آشوب اي زبان يخ زده در كام

چون شهامتي خشماگين خفته در غلافي از ابهام

 

شانه هاي نازكت اي زن سرپناه زخمي مردي است

راه قرنها پس از اين را پشت سر نهاده به يك گام

 

شور واپسين نفست را نذر خيمه ها كن و بردار

پرده از وقاحت سوگندنامه هاي در طلب نام

 

شعله شو مباد ببينند يخ ببندد اينهمه فرياد

سعي كن به لرزه درآيد پشت بي ستارگي شام

 

كوفه لجن زده نيلوفرپرست مي شود اي زن

لب اگر كه باز كني باز زان شهيد دشنه و دشنام

 

بايد آسمان بشوي باز تا پرنده ها بنويسند

اينكه روي نيزه بيان شد آفتابي از لب اين بام

 

آبي و بلند و فراگير خطبه اي بخوان كه دوباره

مردي از ميانه نخلستان بيايد آرام آرام...

یلدا محرم شد...

 

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در چهارشنبه نوزدهم دی 1386 و ساعت 19:52 |

صدا کن مرا.

    صدای تو خوب است.

        صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است

                   که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش

   من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.

             بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.

   و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.

و خاصیت عشق این است.

کسی نیست،

بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم.

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.

بیا زودتر چیزها را ببینیم.

    ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض

            زمان را به گردی بدل می‌کنند.

                 بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.

           بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

                                                  مرا گرم کن

<<و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،

اجاق شقایق مرا گرم کرد.>>

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.

من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.

بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.

مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.

و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت

حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.

    حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.

               بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.

در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت

    قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.

بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.

چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.

چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

      و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش "استوا" گرم،

                            تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

                                                                                         سهراب

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 19:36 |
سلام به همه دوستایی گلم

امروز ۱- تولد بهارم هست که خیلی بهش تبریک می گم

      ۲- روز عید قربون بود ( صبح قربونی کردیم و بعد کباب .... الان اینجام

      ۳- امشب شب یلداست و با پاییز باید بای بای کنیم

      ۴- بعد ۲۰ روز و بد قولی من،  ادامه داستان دیدارمون را من از طرف خودم نوشتم

  حتماً برین پست ۱۱/۹/۸۶  یا تو آرشیو هفته دوم آذر را بخونین

      ۵- حتماً برین بخونین نظر هم یادتون نره

     ۶- خوش باشین

 

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 13:44 |

یلدا تولدت مبارک

امروز روز تولد بهارم هست خیلی خوشحالم

یلدا جام تولدت میارک...

تولدت مبارک

یلدا...

اینم کیک تولدت

یلدا...

حالا نوبت کادوهاته

دوستت دارم

یلدا دوستت دارم

خوش باشی و موفق

به قول خودت سبز باشی

بهار نارنج

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 13:31 |

بر همه دوستان گلم شب یلدا را  تبریگ می گیم

اومیدوارم شب خوبی پیش رو داشته باشید

یلدا...

 

یه فال حافظ هم براتون گرفتم

 

شاد و موفق باشید

+ نوشته شده توسط فرزین و یلدا در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 13:8 |

یلدا

زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت،   
سرها در گريبان ست.
كسى سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند،
كه ره تاريک و لغزان است.
وگر دست محبت سوى كس يازى،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون؛
كه سرما سخت سوزان است.
 
. نفس ، كز گرمگاه سينه می آيد برون ، ابرى شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت.
نفس كاينست، پس ديگر چه دارى چشم
زچشم دوستان دور يا نزديک ؟
مسيحاى جوانمرد من ! اى ترساى پير پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست ... آى...
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوى، در بگشاى!
 
منم من، ميهمان هر شبت، لولى وش مغموم.
منم من، سنگ تيپا خورده ى رنجور.
منم، دشنام پست آفرينش، نغمه ى ناجور.
 
نه از رومم، نه از زنگم، همان بی رنگ بی رنگم.
بيا بگشاى در، بگشاى، دل تنگم.
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج
می لرزد.
تگرگى نيست، مرگى نيست.
صدايى گر شنيدى، صحبت سرما و دندان ست.
 
من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را كنار جام بگذارم.
چه مى گويى كه بيگه شد، سحر شد، بامداد آمد ؟
فريبت مى دهد، بر آسمان اين سرخى بعداز سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است، اين يادگار سيلى سرد
زمستان ست.
و قنديل سپه