هی فلانی ....؟ می دانی ....؟
می گویند رسم زندگی چنین است !!!
می آیند ...می مانند... عادت می دهند... و می روند ...
تو در خود می مانی ....و تو تنها می مانی ....
راستی نگفتی ؟
رسم تو نیز چنین است ؟مثل همه فلانی ها هستی ؟؟؟
نمی دانم از کجا شروع کنم ،و از چه بگویم ولی دوست دارم که در این وبلاگ متنی باقی بماند که بگوید ما هم مثل فلانی ها بودیم ،آمدیم به هم عادت دادیم و در آخر تنها گذاشتیم . بقول احمد شاملو « روزگار غریبی است ...نازنین »خیلی دلم ،این روزا گرفته، خیلی دلتنگ هستم، شاید یادتون باشه اولین باری که لیلا را دیدم (مطلب هفته دوم آذر ماه)(2 ماه قبل) آن روز 10/9/86 بود که اولین ملاقاتی که داشتیم بود ، چه روز قشنگی بود ،با گفته های که گفته شد و از احساساتی که داشتیم گفتیم که همه و همه قشنگ بود ولی امروز بعد از گذشت دو ماه می خوام بگم که 10/11/86 چه گذشت :
با لیلا قرار گذاشتیم که چهارشنبه واسه دومین بار(آخرین بار)با همو ببینیم از سه شنبه دلشوره عجیبی داشتم اصلاً دست ودلم به کار نمی رفت خیلی دوست داشتم که قرارمون کنسل بشه (خیلی خنده دار مگه نه ؟!!!) آخه همه برای اونی که دوستش دارن لحظه شماری می کنند اما من میگم قرارمون کنسل بشه بهتره!!! آخه می دونستم که بعد این ملاقات چه کابوسی در انتظار من خواهد بود ....چهارشنبه با لیلا هماهنگ کردم که بعد از ساعت کاریش در یک کافی شاپ با همو ببینیم که سر کوچه منتظرش بودم، که بهارم اومد خیلی خوشحال شده بودم ولی .... بعداز احوالپرسی که داشتم به سمت کافی شاپ رفتیم بر خلاف تصور مان کمی شلوغ بود گوشه ای را برای نشستن انتخاب کردیم که دو تا صندلی بود یک طرفش لیلا روبروش دیوار سنگی ،طرف دیگرش مهدی و روبروم پنجره ... چون می دانستیم برای چه اینجا اومدیم حس صحبت کردنو از ما می گرفت خیلی لحظات سختی برامون بود سر صحبت را باز کردیم و از زمین و زمان گفتیم ولی مابین صحبتهای که داشتیم یادم به نتیجه ملاقات می افتاد دیگر نمی تونستم چیزی بگم بیش از یک ساعتی با هم بودیم براش دو تا کتاب از اشعار شاملو گرفتم و یک سی دی صدای شاملو ... بهش دادم که خیلی خوشش اومد بهمراه نوشته ای که شب قبل در تنهای خودم براش نوشتم و بهش گفتم که حتماً در تنهایی خودش بخونه ... لیلایی خجالتی من هم گفت که بسته ای برام آورده که بهم داد گفت یک تابلو است و بعد نوشته ای که او هم در ت.ن.ه.ا.....
خیلی احساس ناخوشایندی هست که از اونی که دوسش داری جدا بشی اونم بخاطر مشکلاتی که این روزگاران پیش میاد.از لیلا خواستم که این وبلاگ را با هم داشته باشیم فقط همین بینمون باشه و ازش یک خواهشی کردم که آهنگ دو پنجره گوگوش را چند بار برام خوانده تو این وبلاگ بزاره تا بتونم صدای لیلا خودمو داشته باشم «لیلا جان از همین جا یکبار دیگه ازت می خوام برای مهدیت یکبار دیگه بخونی »از کافی شاپ بیرون اومدیم هوای بسیار سردی بود احساس خفگی می کردم یه بغض عجیبی داشتم ولی به روی خودم نیوردم بعد اینکه از هم واسه همیشه خداحافظی کردیم چشمهایم آخریت بدرقه کننده اش بود که با تماسی که براش گرفتم از من صد متری فاصله داشت پشت تلفن خداحافظ گفتم دستی تکون دادم و لیلای خودم را به خداوندی سپردم که بزرگ و مهربان است....
در مسیر اشک تو چشام پر شده بود نمی دونستم چه کار کنم تو حال و هوای خودم نبودم داشتم دیوونه می شدم تا تهرانپارس برسم ساعتی طول کشید یکی از دوستانم منتظرم بود بمحضی رسیدم اتوبوسی در حال حرکت بود سریع سوار شدیم حوصله کسی را نداشتم ،اتوبوس قبل از اینکه حرکت کنه کاغذی که دست خط لیلا بود را باز کردم با خواندنش اشک از چشمام در آمد سرم را برگردوندم که کسی اشکی که در حال فروریختن بود را نبیند (کسی غیر از دوستم متوجه حال و روزم نشد )دیگه گریه کردن دست خودم نبود به بهانه خستگی وخواب در حال خود فرو رفته بودم به لحظه لحظه های که طی این یکسال با لیلا بودم در ذهنم تداعی می شد.
به چند متنی که نوشته بود توجه میکردم و برای خودم مرور می کردم ...
زندگی یعنی صداقت داشتن خستگی از دوش هم برداشتن ....
.... فراموش کردن را برای قبول واقیعت .

بیشتر به کاغذی که داده بود توجه کردم ...یک کاغذ از سررسید بود ...بله،لیلا در روزی نوشت که تولد خودم با هم جشن گرفتیم بیست و پنجم شهریور که یکی از زیباترین روزهای با هم بودن و تولدم بود...
نمی دانم ،در حال خودم بودم که خوابم برد ساعتی را خوابیده بودم وقتی بیدار شدم دوباره همان نوشته لیلا را خوندم و سپس تابلوی که به من داد را در آن نور اندک اتوبوس باز کردم که از نوشته های فروغ فرخزاد بود:
آری آغاز دوست داشتن است
گرچه پایان راه ناپیداست
من دگر به پایان نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست

تابلو را که برگردوندم کاری از لیلا دیدم که خیلی قشنگ بود که تصویرشو در زیر می بینید

لیلا عزیزم بخاطر این مدتی را که با هم بودیم ازت ممنونم روزگار نیز چنین برامون رقم خورد که این مدت کوتاه با هم باشیم خیلی ساده با هم آشنا شدیم و خیلی ساده تر ادامه دادیم و خیلی دوست داشتنی با هم بودیم و خیلی غم انگیز از هم جداشدیم .
برایت آرزومند روزهای خوش در زندگیت هستم امید آن دارم که در زندگی موفق باشی همیشه واسه کسانی که دوستشون دارم دعا خیر را فراموش نمی کنم تو هم برام دعا کن.
خدایا " لیلا را به تو سپردمش مواظبش باش "
«لیلا برای همیشه خدانگهدارت »
10/11/86 دهم بهمن ماه هشتاد وشش

